متن زير معرفیِ کتاب ِ "تصوير ِ مرد در آب" است که در صفحه ی ِ 7 روزنامه یِ "عصر مردم" در تاريخ ِ 17 تير ِ 1388 چاپ شد.اين متن توسط ِ نويسنده ی ِ مشهور ِ شيراز،آقای ِ "امين ِ فقيری " نوشته شده است.
محمد فلاح نيا 25 سال بيشتر ندارداما تجربه ای گران را بر دوش می کشد.شاعری است به تمام معنی دلواپسِ آزادی،مردم و شيفته هر چه که خوبی است در دنيایِ پيرامونی ِ خويش.اوحديثِ نفس می گويد.اما نه آنچنانکه دلمويه های ِ خودش تنها باشد.بلکه او خود را مرکزِ جهان می پندارد و تمامی ِ حوادث،نامردمی ها و عشق ها،اول از آتشفشان ِ وجودی ِ او سرباز می کنند و بعد دنيای ِ ذهنی ما را می آشوبد.شعر ها روايت است.از نقطه ای شروع و به فاجعه ای ختم می شود.او می داند که يکی از عمده وظايف ِ شاعر،آشفتنِ خواب شنوندگانش است.چذا فقط شاعر در حسرتِ عشق و آزادی بسوزد؟ديگران نيز بايد در اين امر سهيم باشند.
*چقدر از مادران ِمويه نشين گفتيم/که هيچ کدام مادران ِ ما نبودند/آن ها مادران ِ عاشق ترين پروانه های ِ زمين بودند(از شعر ِ آقای ِ محترم-ص 10)
*آقای ِ محترم /من دارم از مرگ ِ بی گناه ِ يک انسان/دوصد-ده انسان/در پاييز هاو زمستان های ِ سرد /و تابستان های ِ دور سخن می گويم./همين که فحش نمی دهم کافی نيست؟(همان شعر)
*باور نمي کنيد/که همين چند هفته پيش/در کوچه/دستی به خون ِ يک مرد آغشته شد؟/در کوچه خون که نه/اما بوی ِ خون که هست هنوز.../شرمت نمی شود؟؟؟/لختی به ماه نگاه کن/که رنگش از تو پريده.../وفواره هايی که مدام گريه می کنند/و می مويند...(همان شعر)
اين "آقای ِ محترم" چه کسانی هستند؟ما و شماييم که گيج و مبهوت به دنبالِ دلايلی بزرگ و بزرگ تر هستيم و همه چيز به آرامی از زيرِ سبيل هايمان به آرامی عبور می کنند.
در شعر ِ "غروب ِ عصر ِ جمعه ی ِ پاييز بود انگار" ،وهم،خيال،بی خويشی و ناباوری تواما وجود ِ او را در هم می پيچند و او را حيران و مبهوت بر جای می گذارند.
*و من کنارِ پنجره ماندم/و از حصار ِ پشت ِ پنجره می ديدم:/زنی ميان ِ دريا بود،/زنی ميان ِ طوفان،زنی ظريف می رقصيد/-صدای ِ سرد ِ صدفهاش در گوش است-/زنی غريب زن /که من نديده بودمش هرگز/به جز درون ِ خيال(ص17)
شعر به مانندِ يک داستان ِکوتاه مسير ِ خود را به سوی ِ تکامل طی می کند.
*سر تا سرِ زمين،يکدم/شکوفه باران شد:هزار مرد،/از هزار خاکِ غريب،/شکفته آمدند از هر دو جانبِ دريا،/تمام مردانی،/به هيبت ِ سرو هایِ آزادی/شکفته از دلِ هر خاک.(ص 18 همان شعر)
و آروزوی ِ معصومانه ی ِ شاعر در شعرِ "مرداب" گويی در دادگاه ِ تاريخ ايستاده است.
* من هيچ وقت آرزو نکرده بودم/که از مرداب بنويسم/حتی وقتی که بر سر هر نی /در نی زار های اطرافم/پر های سرخ و سفيد کبوترانی آغوش گشوده را ديدم،/با خودم خيال کردم/که حتما به منزلی ديگر کوچ کرده اند!(ص37)
و اما فلاح نيا در شعر های ِ عاشقانه اش بيداد می کند.آنچه بر سرش آمده با لطافتِ تمام به ما به امانت می دهد.
*ماهی های خيس ِ شرم/در چشمانم به تو لبخند می زنند/و حس ِ عجيبی از شادی و اندکی ترس/می جوشد از چشمه های قلب ِکودکی/که مشق های ديشبش را ننوشته است/و در حظور تو سرخ می شود/آن گاه تو لبخند می زنی/از پشت ِ پرچينی /پر شده از عطر ِ خيس ِ ياس های خوشه ای/و پيچک های سبز ِ جوانی که قد کشيده اند/تا ارتفاع ديوار را کم کنند.(ص 53)
در جايی ديگر عشق به گونه ای ديگر رخ می نمايد.
* اين همه سال/اين همه بهار پيکرت را تحويل کرده اند/و دريای های طوفانی/ در چشم هايت وضو گرفته اند/تا زيبايی ات را سجده کنند./اين همه سال را/و اين همه دريا را /يک روز را سهم من کن.(ص46)
* می خواهم صدای نفس های کسی باشم/که دوستم دارد/صدايم کن /تا از حنجره ات بيرون بيايم/و بخار پشت شيشه های يخ زده باشم./صدايم کن،/بخند/تا صدای تو باشم...(ص 44)
شاعر در اين جا تسليم ِ سرنوشتی شده که برايش رقم خورده است.حوصله ندارد،تنهاشت.
* دست و دلم به صبح نمی رود امشب،/عطر سيب سرخ تو اين جاست،/حس خوب تو اين جاست./دلت،/دلت کنار يک دل هر جايی ديگر است اما...(ص 22)
اما...اما عشق که رها نمی کند تا نسوزاند و خاکستر نکند، جان ِ شاعر را،دست بر نمی دارد.
امين فقيری
"آخرين پری نامه..."
فاصله بين ما
ثانيه ای بيش تر نبود
تو خواب عشق می ديدی
در اهواز
و من،
خواب مرگ
در غروب های سربی شيراز.
تو دامنت از شرجی دريا تر می شد
و من
دلم از خون شلاق هايی
که روی صورت مردم
شتک می زدند.
گلويم خشک می شد
برای گفتن هر شعر عاشقانه ای
حرف هايی از جنس سيب سرخ و انار...
تو خواب مرگ خودت را هرگز نديده ای
در زمستان زمهرير
اين راز را،تخم منجمد گنجشکان پاييز های دور می دانند.
اما تو
باور نمی کنی...
فاصله بين ما چند ثانيه بيش تر نبود.
ثانيه هايی با عمر چند قطره ی دريا
و گفتن خدا حافظ،
هرگز مرا نمی فهمی...
گناه از ما نيست
من فقط ثانيه ها را بر داشته ام.
تمامت کرده ام.
تمام...

.jpg)