Sunday، July 12، 2009




متن زير معرفیِ کتاب ِ "تصوير ِ مرد در آب" است که در صفحه ی ِ 7 روزنامه یِ "عصر مردم" در تاريخ ِ 17 تير ِ 1388 چاپ شد.اين متن توسط ِ نويسنده ی ِ مشهور ِ شيراز،آقای ِ "امين ِ فقيری " نوشته شده است.


-------------------------------------------------------------


محمد فلاح نيا 25 سال بيشتر ندارداما تجربه ای گران را بر دوش می کشد.شاعری است به تمام معنی دلواپسِ آزادی،مردم و شيفته هر چه که خوبی است در دنيایِ پيرامونی ِ خويش.اوحديثِ نفس می گويد.اما نه آنچنانکه دلمويه های ِ خودش تنها باشد.بلکه او خود را مرکزِ جهان می پندارد و تمامی ِ حوادث،نامردمی ها و عشق ها،اول از آتشفشان ِ وجودی ِ او سرباز می کنند و بعد دنيای ِ ذهنی ما را می آشوبد.شعر ها روايت است.از نقطه ای شروع و به فاجعه ای ختم می شود.او می داند که يکی از عمده وظايف ِ شاعر،آشفتنِ خواب شنوندگانش است.چذا فقط شاعر در حسرتِ عشق و آزادی بسوزد؟ديگران نيز بايد در اين امر سهيم باشند.


*چقدر از مادران ِمويه نشين گفتيم/که هيچ کدام مادران ِ ما نبودند/آن ها مادران ِ عاشق ترين پروانه های ِ زمين بودند(از شعر ِ آقای ِ محترم-ص 10)


*آقای ِ محترم /من دارم از مرگ ِ بی گناه ِ يک انسان/دوصد-ده انسان/در پاييز هاو زمستان های ِ سرد /و تابستان های ِ دور سخن می گويم./همين که فحش نمی دهم کافی نيست؟(همان شعر)


*باور نمي کنيد/که همين چند هفته پيش/در کوچه/دستی به خون ِ يک مرد آغشته شد؟/در کوچه خون که نه/اما بوی ِ خون که هست هنوز.../شرمت نمی شود؟؟؟/لختی به ماه نگاه کن/که رنگش از تو پريده.../وفواره هايی که مدام گريه می کنند/و می مويند...(همان شعر)


اين "آقای ِ محترم" چه کسانی هستند؟ما و شماييم که گيج و مبهوت به دنبالِ دلايلی بزرگ و بزرگ تر هستيم و همه چيز به آرامی از زيرِ سبيل هايمان به آرامی عبور می کنند.


در شعر ِ "غروب ِ عصر ِ جمعه ی ِ پاييز بود انگار" ،وهم،خيال،بی خويشی و ناباوری تواما وجود ِ او را در هم می پيچند و او را حيران و مبهوت بر جای می گذارند.


*و من کنارِ پنجره ماندم/و از حصار ِ پشت ِ پنجره می ديدم:/زنی ميان ِ دريا بود،/زنی ميان ِ طوفان،زنی ظريف می رقصيد/-صدای ِ سرد ِ صدفهاش در گوش است-/زنی غريب زن /که من نديده بودمش هرگز/به جز درون ِ خيال(ص17)


شعر به مانندِ يک داستان ِکوتاه مسير ِ خود را به سوی ِ تکامل طی می کند.


*سر تا سرِ زمين،يکدم/شکوفه باران شد:هزار مرد،/از هزار خاکِ غريب،/شکفته آمدند از هر دو جانبِ دريا،/تمام مردانی،/به هيبت ِ سرو هایِ آزادی/شکفته از دلِ هر خاک.(ص 18 همان شعر)


و آروزوی ِ معصومانه ی ِ شاعر در شعرِ "مرداب" گويی در دادگاه ِ تاريخ ايستاده است.


* من هيچ وقت آرزو نکرده بودم/که از مرداب بنويسم/حتی وقتی که بر سر هر نی /در نی زار های اطرافم/پر های سرخ و سفيد کبوترانی آغوش گشوده را ديدم،/با خودم خيال کردم/که حتما به منزلی ديگر کوچ کرده اند!(ص37)


و اما فلاح نيا در شعر های ِ عاشقانه اش بيداد می کند.آنچه بر سرش آمده با لطافتِ تمام به ما به امانت می دهد.


*ماهی های خيس ِ شرم/در چشمانم به تو لبخند می زنند/و حس ِ عجيبی از شادی و اندکی ترس/می جوشد از چشمه های قلب ِکودکی/که مشق های ديشبش را ننوشته است/و در حظور تو سرخ می شود/آن گاه تو لبخند می زنی/از پشت ِ پرچينی /پر شده از عطر ِ خيس ِ ياس های خوشه ای/و پيچک های سبز ِ جوانی که قد کشيده اند/تا ارتفاع ديوار را کم کنند.(ص 53)


در جايی ديگر عشق به گونه ای ديگر رخ می نمايد.


* اين همه سال/اين همه بهار پيکرت را تحويل کرده اند/و دريای های طوفانی/ در چشم هايت وضو گرفته اند/تا زيبايی ات را سجده کنند./اين همه سال را/و اين همه دريا را /يک روز را سهم من کن.(ص46)


* می خواهم صدای نفس های کسی باشم/که دوستم دارد/صدايم کن /تا از حنجره ات بيرون بيايم/و بخار پشت شيشه های يخ زده باشم./صدايم کن،/بخند/تا صدای تو باشم...(ص 44)


شاعر در اين جا تسليم ِ سرنوشتی شده که برايش رقم خورده است.حوصله ندارد،تنهاشت.


* دست و دلم به صبح نمی رود امشب،/عطر سيب سرخ تو اين جاست،/حس خوب تو اين جاست./دلت،/دلت کنار يک دل هر جايی ديگر است اما...(ص 22)


اما...اما عشق که رها نمی کند تا نسوزاند و خاکستر نکند، جان ِ شاعر را،دست بر نمی دارد.



امين فقيری



"آخرين پری نامه..."


فاصله بين ما


ثانيه ای بيش تر نبود


تو خواب عشق می ديدی


در اهواز


و من،


خواب مرگ


در غروب های سربی شيراز.


تو دامنت از شرجی دريا تر می شد


و من


دلم از خون شلاق هايی


که روی صورت مردم


شتک می زدند.


گلويم خشک می شد


برای گفتن هر شعر عاشقانه ای


حرف هايی از جنس سيب سرخ و انار...



تو خواب مرگ خودت را هرگز نديده ای


در زمستان زمهرير


اين راز را،تخم منجمد گنجشکان پاييز های دور می دانند.


اما تو


باور نمی کنی...



فاصله بين ما چند ثانيه بيش تر نبود.


ثانيه هايی با عمر چند قطره ی دريا


و گفتن خدا حافظ،


هرگز مرا نمی فهمی...



گناه از ما نيست


من فقط ثانيه ها را بر داشته ام.


تمامت کرده ام.


تمام...


Sunday، June 28، 2009


"برای ِ يک ديکتاتور..."





باران ،



خون ِ ياران



آسان نمی شويد از سنگ





لُکه سنگ هايی که به دنيا می آيند



از خشم بار بر می دارند



و دهان ِهزره گوی ِ تو را نشانه می شوند





دهان ِتو



که جز تعفن ِ قرن ها حماقت چيزی از آن نمی رويد



دهانی که فرمان ِ آتش را



رگبار ِ گلوله می بارد



و سنگ ِ گور ت را



تراش می دهد



از نفرين ِ سال های ِ سال حضور ِ آدميان





خواب ِ مرگ را رهايی نيست،



اما تو بمان.



بمان و از هراس ِ آزادی ِ ما



هر صبح را با شکنجه ی ِ بر آمدن ِ آفتاب



بياآغاز.





محمد ِ فلاح نيا



8 تير ماه 1388






(*نقاشی : "کشتار ِ بی گناهان" اثر ِ "کورنليس ون هارلم" نقاش هلندی خلق شده در تاريخ ِ 1591 ميلادی)



Tuesday، June 23، 2009

چه قدر خوبم امشب.هميشه افکار ِ تلخ ،خواب از چشم ِ آدمی می گيرند،اما حالا رويا های ِ شيرين ِ فردا های ِ پيش رو خواب را از من گرفته اند.فکر کردن به کسانی که دوستشان دارم،و دوستم دارند.فکر کردن حتی به نقد های ِ تلخ و شيرينی که اين روز ها در مورد ِ آثارم می شنوم.از صفر ِ صفر تا صد!

من خوب بوده ام،خوب زيسته ام و خوب ترين ها را در زندگی داشته ام.خوب ترين دوست ها و دوستی ها يعنی همه چيز.از همين روست که به فردا های ِ خوب می انديشم.

گلی جوانه می زند،پرنده ای در قلبم لانه می کند و صدايی می گويد :بيا...

صدای ِ مرگ،که دوستش دارم ...هميشه دوستش داشته ام.بيا تا در آغوشت بخسبم.تر شوم از خيسی نمناکت،خيسی خوبت...خيسی شهوتناکت... با چشم های ِ روشنت بيا که ترس ندارند، مهربانند و معنی ِ اشک را خوب می فهمند...

محمد فلاح نيا

16/3/88

Sunday، June 21، 2009

شايد افلاطون حق داشت که شاعران رو به آرمان شهر ِ خودش راه نمي داد...من شاعرم و امروز فکر مي کنم که چه کاري براي ِ مردم ِ کشورم،براي ِ خودم و براي ِ فردا از دستم بر مياد...؟

من همين شعر رو داشتم که نمي دونم شعره،شعاره،چيه...اما حرف ِ دلمه و بهش ايمان دارم...اين رو با شما قسمت مي کنم تا روزي که بتونيم آزادي رو با هم قسمت کنيم و به قول ِ برتولت برشت،"به عشق ورزي ِ به آزادي نيز نيازي نباشد"...

محمد فلاح نيا

1/4/88

وقدح مي جوشد...

چه کسي گفت به آواز ِ بلند:
که تو انسان به خودت سخت نگير،
زندگي مي گذرد؟

چه کسي گفت:
که آواز ِ چکاوک پوچ است
به صداي ِ پر ِ مرغان ِ زمان گوش نکن؟

و کدامين دل ِ بي درد
به عصيان آمد
و خوني که چکيد از سر ِ انگشت ِ وطن
به تمسخر نگريست؟

چه کسي گفت
قدح را که پر از خون ِ جگر مي جوشد،
عاقبت مي شکند
و رها مي شود از غصه و غم هاي ِ زمين؟

و فراموشش شد:
که قدح حاصل ِعمريست پر از درد و جنون
و چو ققنوس اگر مي شکند،
با طلوعي ديگر
مي دمد از بغلِ خاک برون...

و به ما مي گويد:
ننشينيد کنون
همگي موج شويد
و چو خورشيد به فرياد آييد:
به خدا رنگ ِ سياهي بد نيست...
و بد آنست که ما
پاي بر روي ِ حقيقت بنهيم
و بگوييم که مردم همگي آزادند
و جهان يکسره نور است و سرور...

و بد از بد تر هم،
همه اين است که ما
بنشانيم به لب مهر ِ سکوت،
با فريب ِ خودمان،
به خداوند بگوييم:
که اي پاک ِ بزگ،
مصلحت نيست که از درد سخن ها گوييم...
بگذاريد همه مردم ِ شهر،
به خور و خواب بپردازند و
فکر ِ آزادي ِ انسان نکنند.

***

به همه آن هايي که دروغين به خوشي غرقه شدند،
از ته ِ جان و دلم مي گويم:
که قدح مي جوشد...
و اگر مي شکند،
در دل ِ کودک ِ فردا ،آري
مي دمد صبح دمي...
و به خوني که در آن مي جوشد،
مي شود مظهر ِ آزادي ِ ما
مي شود خورشيدي
و برون مي کند از قلب ِ همه
فکر ِ راحت خوري و خوش خوابي
و خيالات ِ عبث...

و در آن روز که دل ها همه از خواب برون مي آيند،
پي ِ آواز ِ چکاوک ها،
پي ِ آزادي ِ خود مي گردند...

و در آن روز ِ عزيز،
فصل ِ برداشت از آن محصولي است
که دل و ديده ي ما
در زمين مي کارد
و به جان مي دهد آب.

به اميد ِ آن روز،
همچو موجي به جلو،
مي خروشيم و ما مي مانيم
همچنان مي خوانيم.

محمد فلاح نيا

Friday، June 12، 2009


بيانيه ی ِ جمعی از حاميان ِ مهدی کروبی در شب ِ انتخابات



يارم چو قدح به دست گيرد،


بازار ِ بتان شکست گيرد



هر رای به کروبی ،فريادی برای ِ آزادی خواهی و تغيير بود.


اين آرا رای ِ کسانی بود که می خواستند ثابت کنند هرگز و بنا به هيچ مصلحت انديشی ای ،حاضر به دست کشيدن از مطالبات ِ خود نيستند.مطالباتی که سال ها فرياد می شد،اما هيچ سياست مداری در آن قامت يافت نشد که شهامت ِ اين را داشته باشد به اين فرياد ها پاسخ گويد.مطالباتی که فرياد می شد،اما گوشی برای ِ شنيدن ِ آن ها نبود.


کسانی که امروز به کروبی رای دادند،بی شک مهم ترين دليل شان اين بود که کروبی و همراهانش،عملا ثابت کردند که می خواهند و می توانند ضدای ِ بخش ِ محذوف ِ جامعه باشند.صداهايی که سال ها در خفقان و سرکوب،خاموش شده بودند.صداهايی که خواستار ِ اجرای ِ بيانيه ی ِ حقوق بشر در ايران،تغيير ِ قوانين ِ تبعيض آميز عليه زنان،پايان دادن به وضعيت ِ ناسالم ِ گزينش دانشجو ،احقاق ِ حقوق ِ اقليت های ِ قومی،مذهبی و ...،مبارزه با سانسور دولتی و شايد مهم تر از همه،تغيير ِ قانون ِ اساسی هستند.


شايد به همين دليل هم بود که طيفی از افرادی که در موضع ِ تحريم ِ انتخابات بودند،به کروبی،تيم ِ او و برنامه های ِ روشن و مشخص ِ آن ها متمايل شدند.چرا که کروبی ،تنها کانديدايی بود که خودش را به مطالبات ِ مردم نزديک کرد و مانند ِ ساير ِ کانديدا ها،نخواست که مردم را با توسل به هر شيوه و روشی با معيار های ِ خوب همسو کند.


خوشبختانه،آقای ِ کروبی و يارانش،اعتماد ِحاميانشان را به خوبی پاسخ گفتند.مهدی کروبی پس از سال ها در تلويزيون ِ به اصطلاح ملی،به اين مهم اشاره کرد که "جمهوريت "ِ نظام کم رنگ شده است.او با شهامت ِ تمام در رسانه ی ِ به اصطلاح ملی که انعکاس ِ هر صدای ِ آزادی خواهی در آن ممنوع است،از سانسور ِ گسترده ی ِ رسانه ها،قتل های ِ زنجيره ای ،کشتار،سرکوب و دستگيری ِ روشنفکران و فعالان ِ حقوق ِ بشر،قتل ِ زهرا بنی يعقوب و فساد های ِ مالی ِ دولت و حاميان ِ دولت سخت گفت.او حاميان ِ اصلی ِ رئيس جمهور را در رسانه ی ِ به اصطلاح ملی نام برد تا همه بدانند عاملان ِ اصلی ِ مشکلاتی که در اين 4 سال بر ملت ِ ايران روا شد،چه کسانی هستند.


يقينا بيان ِ اين مطالبات و مباحث باعث خواهد شد به مردم و سياست مداران ثابت کنيم مطالباتی داريم که از آن ها دست نمی کشيم و فراموششان نمی کنيم.اين فرياد ها بی شک فرهنگ ِ راکدِ حاکم برا انتخابات ِ پيشين را بر هم زد و بر انتخابات ِ آينده نيز تاثير خواهد گذاشت.


يقينا در انتخابات ِ آينده ،سياست مداران مطالبات ِ اين گروه از ايرانيان را نيز در نظر خواهند گرفت و در برنامه های ِ خود لحاظ خواهند کرد.


بنابر اين فارغ از نتيجه ی ِ انتخابات ،همين که مطالبات ِ ما در تمام ِ رسانه های ِ مخالف و موافق انعکاس يافت ،همين که بودن ِ خود را به ثبت رسانده ايم و همين که تاثيری در بالا بردن ِ فرهنگ ِ سياسی و مطالبات ِ مردم و سياست مداران داشته ايم ،به خود و به رای ای که به کروبی و همراهانش داده ايم،می باليم.



22/3/88



هاشم ابواحسينی،محمد فلاح نيا،امير روان فر،مهدی باقری،پويا روانبخش ،بهزاد کاظمی،روزبه قادری



(اين بيانيه توسطِ حاميان ِ کروبی در شيراز تهيه شده است،چنانچه مايل به افزودن ِ نام ِ خود برای ِ امضای ِ بيانيه هستيد به ميل آدرس ِ زير نام و نام ِ خانوادگی خود را ارسال کنيد.لطفا فقط نام و نام ِ خانوادگی را در عنوان ِ ايميل ِ خود ذکر کنيد.)


Mail address: bonyanerahayee@gmail.com


Monday، May 25، 2009

با سلام.اين نقد در آخرين شماره ی ِ نشريه اينترنتی فروغ به چاپ رسيده است.برای ِ دوستانی که با فروغ آشنايی ندارند،اين متن را در وبلاگم منتشر کردم.

برای ِ رفتن به سايت فروغ اينجا را کليک کنيد.

با تشکر.

محمد فلاح نيا

---------------------------------------

نرسيدن به طرح توهمي از شعر*

نگاهي به مجموعه‌ي «تصوير مرد در آب»

شهاب مباشري

پيش از هر چيز بايد تبريک گفت برداشتن اين گام نخست در نشر اثر را به شاعر که در اين زمانه‌ي سخت تمام هم و غم آدم را معطوفِ خود مي‌کند، چندان که وا مي‌ماني از کيفيت اجرا، جوري که حروف‌چيني نامطلوب باعث مي‌شود آثار بد خوانده شوند يا طرح روي جلد که دو امضاي متفاوت مدعي آماده‌سازي‌اش هستند! به هر حال، با همه‌ي کاستي‌هاي صوري، گرامي داشتن اتفاق انتشار اين اثر يک امر لازم است، اما اين موقعيت سبب نمي‌شود تا به چيستي کار نپردازي و به چوب نقد ننوازي‌اش. و اصلا چه عيبي دارد که کارهاي اولي از اين دست، صرفا کارکردشان براي از دروازه گذشتن باشد و بس؟ خوب است که بي‌درنگ بعد از ورود به وادي و بهره جستن از نفس تجربه‌شان، پشت سر بنهي و به فراموشي بسپري‌شان.

با خود مي‌گوييد چه پيش در آمد تبريک‌گويانه‌ي مغرضانه‌يي، نه؟ واقعيت اين است که وراي آشنايي و دوستي‌ها و ارج نهادن اتفاق چاپ کتاب، در مواجهه با شعر و شعريت متن و شاعرانه‌گي کار توليدکننده‌ي اثر بايد تعارف و بار هندوانه زير بغل گذاشتن را کنار نهاد. پس اگر تندي و بي‌رحمي در نگاه به کارها دارم، غرضي در کار نيست و تنها هدف نقدي بي‌شائبه است.

خوب، اگر بخواهم وارد بحث جدي نقد اثر بشوم، اولين چيزي که لازم است از آن خرده بگيرم، «تقطيع» نادرست در آثار، بيش‌ترشان، است. آخر، کارکرد تقطيع در شعر معاصر بي‌وزن مگر نه کمک به خوانده شدن صحيح و اعمال تأکيد بر محل‌هاي کليدي اثر است؟ آن‌چه به جاي تقطيع در آثار محمد فلاح‌نيا ديده مي‌شود، چيزي بيش از يک چينش عمودي کلمات و عبارات نيست. اگر خواننده بخواهد با توحه به کارکرد تقطيع اين سطر به سطر نويسي‌ها را دنبال کند، نتيجه‌ي اثر مشتي کلمه و عبارت بي حس و حال در پي هم از آب در مي‌آيد. براي نمونه اين خطوط از «آخرين سروده‌ي عيسا» را بخوانيد:

خسته از تلفظ و تکرار

غليظ خون و

چرک‌آب و

مرض

صليب زنده‌گي‌ام را

تا جلجتاي دور

بر دوش مي‌کشم.

اين‌ها

قوافي کوره‌راه‌هاي دور غزل

و يا قصيده و

هيچ قطعه نيستند ... (ص 27)

در کارهاي شاعر موضوع ديگري که به چشم مي‌آيد، وام‌گيري از نشانه‌هاي کهن، مثلا ماجرا و شخصيت مسيح و اطرافيان‌اش و همين‌طور داستان آدم و حوا و فرزندان‌شان، است. اين خاصيت بيش از آن که کارکرد مؤثري در پيکره‌ي آثار داشته باشد، نشان‌گر حس و حال تجربي صاحب اثر است. اين نشانه‌ها معرف يک انديشه‌ي پرورده نيستند. به نظر مي‌رسد تنها تلاش محمد فلاح‌نيا اين بوده تا اين تعابير را به هر نحوي که شده در کارهاي خود وارد کند و ناچار براي آن‌ها محمل جور کرده است. همين شده که در شعرهاي اين مجموعه به کرّات ترکيب‌هاي کيشه‌يي و دست‌مالي‌شده و جانيفتاده ديده مي‌شود. در اين بين گاه حتا شاعر به طور ناخودآگاه، و خوش‌بينانه بگوييم به صورت تواردي، ترکيب‌هاي آشنايي را از گفتار و نوشتار ديگران در سطور کارهاي خود آورده است. باز بياييد به خود نوشته‌هاي اين کتاب مراجعه کنيم:

در خواب من

هر شب

تصوير زني

بالا

بلند

قامت

سپيد

پوشيده

عريان مي‌شود ... (ص 13، ابتداي شعر «زن ...»)

جدا از اين که مي‌خواهم با اين شاهد اخير يادآور ترکيب و تعبير عريان شدن «زني بالا بلند قامت سپيد پوشيده» بشوم، مراقب هم هستيد که تقطيع ناجور چه به سر نحوه‌ي خوانده شدن اثر مي‌آورد؟ يا ديگر نمونه‌ها از تعابير و ترکيب‌هاي ياد شده: غروب عصر جمعه‌ي پاييز / جاي پاي خالي دريا / هيبت سروهاي آزادي / قلعه‌هاي شوم کلاغ‌هاي زمان / اسطوره‌ي بزرگ آزادي (صص 17 تا 20). اين‌ها همه از شعر «غروب عصر جمعه‌ي پاييز بود انگار ...» برگرفته شده‌اند. به کارگيري تتابع اضافات بي فراهم آوردن طنين و لحن زباني مناسب آن يادآور چه چيزي جز تلاشي خام‌دستانه براي بهره جستن از شگرد موفق کارهاي شاملوست؟ بماند که ترکيب‌ها و احوالات محتوايي هر دم سر به کوي يکي از شعرا و ادباي معاصر مي‌زند.

باز هم:

تمامي مادرها مريم نمي‌شوند

گاهي به جاي مسيح

اسطوره‌هاي پا به عرصه‌ي هستي مي‌گذارند

که دست‌شان حتا

به طرح توهمي از حقيقت هم نمي‌رسد

بي‌هوده مران

دن کيشوت من

راه‌ها به مقصد نمي‌رسند ... (ص30)

اين چند خط از شعر Pieta برداشته شده‌اند و به عينه شاهدي براي ادعاي چند سطر بالاتر من هستند. تازه، درست در صفحه‌ي مقابل همين شعر، کار «فرقي نمي‌کند ...» را که بخوانيد، با اين خطوط روبه‌رو مي‌شويد:

فرقي نمي‌کند به کدام سو مي‌روي

به اين سوي بي سو

يا آن سوي بي جهت

در هر هشت جهت

تلاش‌ات بي‌هوده است

شواليه‌ها به مقصد نمي‌رسند

دن کيشوت من

اسطوره‌ي اصيل آدمي ... (ص 31)

انگار بدجوري کف‌گير شاعر به ته ديگ خورده است که در دو صفحه‌ي متوالي ناشيانه از «به مقصد نرسيدن راه ها» و «بي‌هوده‌گي راندن و رفتن» حرف زده و دست به دامن «شواليه‌ها و اسطوره‌ها» و «دن کيشوت»اش شده است! محمد فلاح‌نياي عزيز! اشتباه نکن! اين کار نشان‌دهنده‌ي توانايي تو در بيان يک مفهوم در دو شکل زباني و دو صورت متفاوت که نتيجه‌اش بشود دو شعر مستقل، اصلا و ابدا نيست.

در همين راستا، صفحه به صفحه را که ورق بزني، مدام و جا به جا با کلمات «خون»، «سرخ» و «سيب» و گاهي هم «انار» مواجه مي‌شوي. گويي شاعر با خود دامني از اين کلمات داشته و آن‌ها را چون دانه بر زمين شخم‌خورده‌ي کتاب‌اش افشانده. راستي، عمده‌ي اتفاق‌هاي فاعلانه‌ي بيش‌تر شعرها از جنس «خواندن و سرودن و موييدن» است. شايد بگوييد اين تکرارها باعث مي‌شود تا روحيه‌يي مشخص و يک‌دست بر کليت کارها حاکم شود، اما اين طور نيست. حسي که از اين کار به خواننده منتقل مي‌شود افراط شاعر در دست‌مالي کردن اين واژه‌ها و حتا کم آوردن او در برخورداري از زباني با دايره‌ي واژه‌گاني و مفهومي وسيع است.

همه‌ي اين نمونه‌ها و بحثي که پيش از آن‌ها ارائه شد، ما را به اين سمت و سو سوق مي‌دهند تا شاعر را در مرحله‌ي تجربه‌ي تأثيرپذيري از شعر شاعراني که خوانده و او را به سر شوق آورده بدانيم، بي آن که نشاني از تلاشي اصولي براي ايجاد شاخصه‌هاي زباني و محتوايي ويژه‌ي خودش ببينيم. اين دو نمونه را هم ببينيد:

مي‌خواستم قناري کوچکي،

در کبوترخانه‌ي دست‌هاي آجري‌ات باشم.

اما سکوت،

سکوت تو فرمان نمي‌دهد،

وقتي که چند هزار کاکلي جلد،

در خطوط نازک انگشتان‌ات

با پر

و ساقه‌هاي نازک گندم

آشيانه مي‌سازند ... (ص 21، تمام شعر «عاشقانه‌يي کوتاه براي ه. سپيد»)

و يا:

سپيدار،

دار مي‌شوم

و زير خط دار،

آوار مي‌شوم ... (ص 43، آغاز شعر «سپيدار مي‌شوم»)

جدا از استفاده‌ي نابه‌جا از علائم نگارشي و تقطيع نامناسب، چنين بازي زباني‌يي پيش‌تر در کار ديگر شعرا ديده شده است و از اين رو امتيازي براي زيبايي بيان در اين خطوط نمي‌توان براي محمد فلاح‌نيا قائل شد.

باز هم مي‌شود اين پنبه را زد، مثلا از کم و کيف نام‌گذاري اشعار به شکلي بي‌مسما، دستور زبان و فنون نگارش و چيزهاي ديگر حرف زد، اما بس است. اين‌جا بد نيست بگويم که در کار محمد فلاح‌نيا نبايد بي‌انصافانه هيچ جاي اميدي نديد. کارهاي او نشان‌دهنده‌ي ذهني جست‌وجوگر و با ذوق است که ايده‌ها و انديشه‌هاي خوبي در مخيله‌اش شکل مي‌گيرد. مشکل اين‌جاست که او نتوانسته اين ذهنيات را تا مرحله‌ي طرح اوليه‌يي براي نوشتار و شعر جلوتر پيش ببرد. در کارهاي او به خاطر تعجيلي که در تنظيم آثار ديده مي‌شود و به خوبي مشهود است (بد نيست به تاريخ سروده شدن شعرهاي برگزيده براي اين مجموعه توجه کنيد)، گاه به گاه تک‌بندهاي خوب، اما رهاشده‌يي ديده مي‌شود، مثلا:

فاصله‌ي بين ما

ثانيه‌يي بيش تر نبود

تو خواب عشق مي‌ديدي

در اهواز

و من،

خواب مرگ

در غروب‌هاي سربي شيراز ... (ص 32، آغاز شعر «آخرين پري‌نامه»)

حيف که بعد از اين شروع خوب، و فارغ از سطربندي نامناسب، دو باره با ريخت و پاش خون، سيب و انار روبه‌رو مي‌شوي و بعد در نهايت بي‌انسجامي آن «ثانيه»ي تعيين‌کننده‌ي هم‌زمان خواب ديدن يک باره مي‌شود «چند ثانيه» و «ثانيه‌ها».

اين تکه از «چند عاشقانه‌ي کوتاه» هم خوب است:

به قدر شانه‌هايت مچاله مي‌شوم

تا در تمام رخت‌خواب‌هاي جهان

با تو جا بگيرم

در اتوبوس ... (ص 44)

همين! و آرزوي موفقيت و به‌بود در کارهاي بعدتر محمد فلاح‌نيا!

* عنوان اين نوشته از يكي از سطرهاي شعري از محمد فلاح‌نيا برگرفته شده كه اتفاقا در نقد اين‌جانب بازخواني شده است: «به طرح توهمي از حقيقت هم نمي‌رسد».

Monday، April 27، 2009

عذرخواهی...

من بايد قبل از چاپ ِکتابم،حواسم به بعضی چيز ها ی ِ کوچک می بود که نبود!نمی خواهم توجيه کنم اما يک اينکه اين ها وظيفه ی ِ حروف چين بوده است .حروفچينی که هزينه ی حروفچينی از ناشر دريافت کرده است و اسمش هم در شناسنامه ی ِکتاب موجود است.دوم از آن جا که در نهايت من کتاب را برای ِ چاپ تائيد کرده ام،احتمالا مقصر ِ اصلی هم خودم هستم.اما همه می دانند که ارشاد آن قدر برای ِ چاپ ِ اين کتاب دردسر درست کرد که من روز های ِ آخر ديگر به اين جزئيات توجه نمی کردم!فقط می خواستم کتاب چاپ شود.

اما ايرادات:

اول از همه اين که من هرچه کسره بين ِ کلمات گذاشته بودم را حروف چين حذف کرده است.

دوم اين که حروف چين خيلی جا ها فاصله و نيم فاصله را رعايت نکرده است.

سوم اين که در شعر دو تا مانده به آخر ،صفحه ی ِ 53 ،دو تا غلط املايی موجود است!کلمه ی ِ "حس" ،حسن نوشته شده و فعل ِ "می کنند"،می کند نوشته شده.جالب اين جاست که من خودم آثار را تايپ شده تحويل داده ام و در نسخه ای که من تحويل داده ام،هيچ غلط املايی موجود نيست.

چهارم يکی دو جای ِ کتاب به جای "..." با سه نقطه،بيش از سه نقطه گذاشته شده!و همه می دانند که اين نشانه اگر بيش از سه نقطه باشد،حکم ِ نقطه چين را پيدا می کند.

در آخر بحث ِ شکايت از ناشر به کلی منتفی است.اولا به اين دليل که آقای ِ شيری که در دفتر ِ شعر ِ نگيما ،دنبال ِ کارهای ِ چاپ ِ اين دفتر بود،زحمات ِ بسياری کشيده اند.دوما هم اين که قبل از چاپ کتاب نامه ای به ناشر داده ام که چاپ ِ کتاب را تائيد کرده ام.

بحث شکايت از حروف چين هم منتفی است!حروف چين در واقع يک تايپيست است که در تاريکی ِ زير پله ای در يکی از پاساژ های ِ اطراف ِ خيابان ِ انقلاب ِ تهران کار می کند و شايد ديپلم هم نداشته باشد.ادبيات در اين دنيای ِ بی رحم ، اگر برای ِ خالقانش،نان ندارد اما يک عده از همين افراد را به اسم ِ حروف چين و صحاف و ... نان می دهد.بی دقتی های ِ اين تايپيست را به خاطر ِ جريان ِ ناسالم و فاشيستی نشر در ايران که مسولش قطعا آن جوان ِ تايپيست نيست می بخشم.

قبلا هم گفته ام و باز هم می گويم .اين کتاب قرار نيست اولين و آخرين کار من باشد.به خاطر ِ اين کيفيت ِ نشر،به سهم ِ خودم ازتک تک ِ کسانی که اين آثار را می خوانند،عذر خواهی می کنم.يقينا من هم دوست داشتم کار ِ اولم کامل باشد که نشد.بنابر اين تجربيات ِ اين اثر را در کار های ِ بعدی ام به کارخواهم بست.

محمد فلاح نيا

7/2/88

Saturday، April 25، 2009



۱۶۰ کتاب ادبي در هفته آخر اسفند به بازار آمد


22 فروردين 1388 ساعت 10:56


در چهار روز آخر اسفند سال گذشته، ۱۶۰ کتاب ادبي، ۲۱ عنوان کتاب ترجمه شده روانه بازار نشر شدند که نيمي از آن‌ها براي نخستين بار چاپ مي‌شوند.\


به گزارش خبرگزاري کتاب ايران (ايبنا)، علاوه بر ۲۱ کتاب ترجمه شده، ۱۳۹ عنوان کتاب ادبي تاليفي،‌ اعم از شعر، نمايشنامه، داستان، رمان و گردآوري نيز در آمار ارايه شده در بانک‌هاي اطلاعاتي موسسه خانه کتاب ثبت شده است.
۱۰۳ عنوان از اين ۱۶۰ کتاب چاپ اول هستند و مابقي (۵۷
عنوان) به کتاب‌هاي تجديد چاپ شده اختصاص دارد.
براساس فهرست کتاب‌هاي چاپ شده در آخرين هفته کاري اسفند سال گذشته (
۱۳۸۷)، ۱۱۲ عنوان از کتاب‌هاي ادبي چاپ شده از سوي ناشران تهراني روانه بازار کتاب شده‌اند و ناشران در شهرستانها هم ۴۸
عنوان کتاب روانه کتاب‌فروشي‌ها کرده‌اند.
از ميان کتاب‌هاي ادبي که در زمان ياد شده منتشر شده‌اند، مي‌توان به آثاري چون: «آتش باران» نوشته خيراتعلي غلامي، «خاطرات خانه اموات» اثر فئودور ميخائيلوويچ داستايوفسکي، «پلک آبي» به قلم محمد کريم شجاعي، مجموعه شعر «تصوير مرد در آب» سروده محمد فلاح‌نيا، «ترانه‌هاي روستايي» با گردآوري پروين قائمي، «پنجاه داستان خيلي کوتاه» اثر محمد قادرپور، «داغ تنهايي» نوشته الهام کياني و «رنگ گل نسترن» نوشته زهرا رضا زاده اشاره کرد.
ميانگين شمارگان کتاب‌هاي ادبي که در تاريخ ياد شده منتشر شده‌اند،
۲۳۵۰ نسخه و ميانگين صفحات ۲۲۳ است.


منبع:خبر گزاری کتاب ايران


http://www.ibna.ir/vdcfmydm.w6de0agiiw.txt

Sunday، March 22، 2009


سال ِ 1388 هم شروع شد.

درست روز های ِ پايانی ِ سال ِ 1387 اولين کتاب ِ شعرم ،بعد از حدود ِ 2 سال انتظار و با 8 تا شعر ِ حذفی به چاپ رسيد.

با اين همه من يقين دارم که سال های ِ بهتری پيش ِ روست...سال هايی که جادوان ِ منبر های ِ خون ، از شرم ِ آزادی ِ ما ،نمی دانند به کجا پناه ببرند.

اميد وارم سال ِجديد، سالی باشه که هر کدوم از ما،يه قدم به سمت ِ آگاهی و دوری از جهل و خرافه قدم برداريم...

دانشجويان را آزاد کنيد

دانشجويان را آزاد کنيد